نه...خواب نیست، این بار تعبیری از تو دیدم
در بین چشم هایم، با چشم های تصویر
من باز هم نگاه درگیری از تو دیدم
در آن هوای تبدار، در آن غروب دلگیر
بار دگر نمای دلگیری از تو دیدم
در آینه دوباره "ها" کردم و کمی بعد
در هرم آن نفس ها، تبخیری از تو دیدم
تصویر روی شیشه آرام گریه می کرد
در بین قطره ی اشک اکسیری از تو دیدم
آیینه شکسته نحس است، آری اما
آیینه را شکستم، تکثیری از تو دیدم
بهانه ی تمام لحظه های شاعرانه است
بهار، غنچه یا که گل، کدام یک نام توست
بگو، چرا که نام تو، ردیف این ترانه است
سرشته عشق با گِلم، گُل هزار نقش من
ز درد و رنج هم اگر بگویم عاشقانه است
زبیت بیت این غزل، شکوه نام تو چکد
که شعر ناب نام تو، شکوه حافظانه است
نگاه کن، که عاشقی، بدون این نگاه ها
تمام، رنج و غصه و عذاب جاودانه است
نگاهی عاشق و زیبا، طلوع شاهراهی بود
من از چشمات فهمیدم که با گل نسبتی داری
"که با دست نگاهت در دل من عشق می کاری"
تو هم چون آینه هستی، زلال وساده، بی کینه
چو چشمه صاف و پاکی تو ، پری شهر آیینه
تو از ایل بهارانی، صمیمی ساده و سرمست
تو هم چون آسمان هستی، لطیف و آبی و یکدست
صفای رود را داری، میان دیدگان خود
مرا راهم بده بانو، به قلب مهربان خود
به قربانت بیا بنشین، کنار این دل خسته
که با تو شاد و خوشحالم، و بی تو زار و پر بسته
که در آن جاده تنهایی ها،
می رسد تا دم گلخانه تنهایی دوست...
چشم از خلق جهان می بندم
و در اندیشه و رویا و خیال
می روم سوی افق
سوی گلخانه تنهایی دوست...
می گشایم در را
نرم نرمک قدم خویش روان می سازم
سوی تنها گل تنهایی دوست...
می برم دست به سوی گل تنهایی خویش
می کنم من گل تنهایی را
از میان علف خاطره ها...
پرپرش می کنم می ریزم
در کنار گل تنهایی دوست...
گل تنهایی از ابداعات شاعر آبها، سهراب است.
عجین با غم و قصه، قرین با درد است
تو از تمام غزل هاش رفته ای اما
نگاه او زپی تو هنوز شبگرد است
بیا و با خودت امشب مرور کن که چرا
تمام برگ های دل او خزانی و زرد است
بپرس از خودت این سوال را یک بار
«که عشق با دل غمگین او چه ها کردست»
....................................................
..................................................
کنار عکس قشنگت، نوار مشکی ایست
که پاسخ همه ی درد های آن مرد است
دلم خونین شده، خونین دل من
سرشته با نگاه تو گل من
نگاهت در کدامین کنج افتاد
شعاع چشم هایت منزل من
دوباره باز تعبیری قدیمی
نگاه وحشی تو قاتل من
من و تعبیرهایی ساده، عادی
عزیزم، نازنینم، خوشگل من
بیا از مشکلم وا کن گره را
بیا ای عشق من ای مشکل من
مسافری که خسته بود...
مسافری که سال ها
میان حس مبهم سفر
ز شهرها گذشته بود...
مسافری که روی صخره ای، کنار جاده ای نشسته بود
و در میان دود ومه، به راه چشم بسته بود...
نشان گمشده ای را ز جاده می پرسید
ولی چه سود...
عشق
از این دیار نیز رفته بود...
شاعری که شعرهاش را کسی نخواند
در کنار رنج هاش،
غصه هاش،
هیچ کس، برای لحظه ای نماند...
دل شکسته ای که با تمام دل شکستگی
بی تفاوت از کنار سر خوشان عبور کرد
و کنار دل شکسته ای نشست...
مرد جاده های بی کسی
رهگذار سالهای واپسین
شاعر ترانه های بی طنین...
باز مثل هر شبانه روز...
باز هم برای تو...
چند بیت واژه را نثار می کند...
و سکوت تو هنوز
مثل هر شبانه روز
پاسخ تمام شعر هاش می شود...
تا اینکه چند گویم از مدعی شکایت
یا سر به جیب گیرم با سینه ای غم آلود
در پرسش از نهایت در پاسخ از بدایت
ساقی بده شرابی، باشد که مست گردم
شاید که در خماری یابم ره هدایت
از نرگس خمارش ما هم خمار گشتیم
ساقی پیاله ای را بر ما بکن عنایت
تسکین درد هجرش قرابه ده به مستان
گرچه حرام باشد در مصحف و روایت
ساقی شراب صافی، گیر از دو چشم خیسم
دریاچه ای است اشکم بی حد و بی نهایت
در دلش بغض فروخفته صد طوفان است...
شاخه یاسمن گوشه باغ عریان است
آفتاب است غمش کز پس ابر پنهان است...
یاسمن خسته و تنها زغم دوران است
چشم بر راه ببسته است مگر قاصد نور
باز گردد دگر بار از آن راه دراز
و نوازش کند آرام آرام
با سر انگشت حنا بسته خویش
شاخه سوخته از سرما را...
او اگر بار دگر پاشنه خویش گذارد در باغ
ز پی اش لاله سرخ، بلبلکان می آیند
تا نوازش بکنند
شاخه یاسمن گوشه باغ...

